
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل
-
سایت مقام معظم رهبری
-
سایت آیت الله مکارم شیرازی
-
سایت آیت الله نوری همدانی
-
سایت آیت الله فاضل لنکرانی
-
سایت آیت الله سیستانی

![]() مدح و شهادت حضرت قاسم علیهالسلام
آن شب که چارچوب غزل در غزل شکست مست مدام شیـشۀ می در بغـل شکـست یک بیت ناب خواند که نرخ عسل شکست فرزند آن بزرگ که پشت جمل شکست پـروانـۀ رهـا شـده از پـیـرهن شدهست او بیقـرار لحـظـۀ فـردا شدن شدهست یادش به خیر، دست کریمانهای که داشت سر میگذاشتیم به آن شانهای که داشت یک شهر بود در صف پیمانهای که داشت هـمواره بـاز بود درِ خـانهای که داشت هرچند خـانه بود برایش صف مصاف جز او کدام امـام زره بـسته در طواف اینک دلـم بـه یـاد بـرادر گـرفـتـه است شاعر از او بخوان که دلم پر گرفته است آن شعر را که قیمتِ دیگر گرفته است شعری که چشم حضرت مادر گرفته است «از تاب رفت و طشت طلب کرد و ناله کرد وآن تشت را ز خون جگر باغ لاله کرد» اینک برو که در دل تنگت قرار نیست خورشید هم چنان که تویی آشکار نیست راهی برای لشکر شب جز فرار نیست پس چیست ابروانت اگر ذوالفقار نیست؟ مبـهـوت گـامهاش، مـقـدستـرین ذوات میرفت و رفتـنش متشابه به محکمات بغض عمو درون گـلو بیصدا شکست باران سنگ بود و سبو بیصدا شکست او سنگ خورد سنگ، عمو بیصدا شکست در ازدحام هلهله او... بیصدا شکست این شعر ادامه داشت اگر گریه میگذاشت...
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت حضرت قاسم علیهالسلام
مثل یک مرد که بر جنگ جهان میآید سیـزده سـاله چـنان شـیـر ژیـان میآید سـیـزده سـالـه ولی هـیبت یـلهـا دارد در وجودش جـگـر حـضرت سقا دارد از جمل خاطره داران همگی ترسیدند در رجـزهای پسر اصل پدر را دیـدند جانْ حسن بود؛ که تکبیر ابوفاضل شد مثل این است که تکـثـیر ابوفاضل شد کوفه از نام حسن مثل جـمل میلرزید قـاسم از لذت احلی من عسل میخندید بر لب اهل حـرم نام حسن گل میکرد مادرش بر سـر سجـاده تـوسل میکرد ولی افـسـوس که از کینه امانش ندهند فرصت آه عـمـو جان به زبانش ندهند جان نرفته است ز جانش که عمو جان آمد عـطر جـانش ز فـراسـوی بـیـابان آمد مرغ بسمل شده از درد به خود میپیچد با نـسیـمی بدنش روی زمین میریزد زخـم پهلـوش گـواهی ز بنیهـاشم بود روی هر نیـزه نـشانی ز تن قـاسم بود درد بیدرد یـتـیمی ز تنش بیـرون شد نیـزه ای رفت ز پشت بدنش بیرون شد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال حضرت سیدالشهدا با حضرت قاسم علیهم السلام
حسن جوان شد و از عرشِ خیمهها آمد نــمـاز ظـهـر شـد و مـاهِ کــربـلا آمـد تو قـاسـمبـنعـلـی یا یَـلِ یَـلِ جَـمَـلی؟! هـمـیـنکه آمـدی انـگـار مرتـضی آمد زره نپوش، که جوشنکبیر میخواهی بـرای حـرز تـو از آسـمـان دعـا آمـد که گفته یک نفری؟ ای سپاه یکنفره! بـرای یـاری مـن لــشـکــر خـدا آمــد برو به جنگِ سپاهی که دشمن حسناند من اِنیَکـاد شدم تا تو را نـظر نـزنـند رجز بخوان که رجزهایت اقتدار من است بگو که «اِبنِحسن» بودن افتخار من است صدایی از نجـف آمد زمان بدرقـهات که گفت این نوهام تیغ ذوالفقار من است رسید مادرم از عرش و گفت با پدرت شبـیه تو پـسرت نیز رازدار من است و نـالـۀ پـدرت از مـیـان کـوچه دویـد حسین گریه کن! این روضه یادگار من است نگاه خیسِ تو میگفت: وقت پرواز است که بام سرخ شهادت در انتظار من است حـرم سیاه به تن کرد، از حـرم رفتی به شوقِ بوسه به دسـتان مادرم رفتی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال حضرت سیدالشهدا با حضرت قاسم علیهم السلام
ای جـگــر پــارۀ امـام حـسـن وی ز سر تا به پا تـمام حسن تـیـرها بر جـگـر زده گـرهت زخـمهـا بر بـدن شده زرهـت گرگها بر تن تو چنگ زدند دلشان سنگ بود و سنگ زدند ای در آغوش من فتاده ز تاب یک عمو جان بگو دوباره بخواب جـگـر تـشـنـهات کـبـابـم کـرد داغ تـو مـثـل شـمـع آبـم کـرد تو که دریـا به چشم من داری موج خون از چه در دهن داری گل خـونـیـن من! گـلاب شدی پای تا سر ز خون خضاب شدی زخـمهـایت چو لاله در گلشن بـدنـت مـثــل حــلـقـۀ جـوشـن ای مرا کشته دست و پا زدنت جـگـرم پـاره پـارهتـر ز تـنت من عـمـوی غـریب تو هـستم کم بزن دست و پا روی دستم سـورۀ نـور گـشـتـه پـیکـر تو آیـه آیـه سـت پـای تـا سـر تـو بـعـد اکـبـر تـو اکـبـرم بـودی بـلـکـه عـبـاس دیـگـرم بـودی خـجـلـم از لـبـان عــطـشـانـت جگرم سوخت از عـمو جانت شهد مرگ از کف اجل خوردی از دم تـیـغهـا عـسـل خوردی بـس کـه دلـــدادۀ خــدا بــودی بس که از خویشتن جدا بودی تـلـخـی مـرگ از دم خــنـجـر از عسل گشت بر تو شیرینتر لالـه بـودی و پـرپـرت کردند پاره پاره، چو اکـبـرت کردند لالــۀ پــرپــرم، عــزیــز دلــم تا صف محشر از حسن خجلم نــشــود تـا ابــد فـــرامــوشــم قاسـمـش داد جـان در آغـوشم تا که خیزد شفا ز خاک رهت اشک "میثم" نـثـار قـتـلـگـهت
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت حضرت قاسم علیهالسلام
تو خواستی کمی ز کار عشق سر درآوری و از نهالِ قـامتِ خودت ثـمر درآوری همینکه از عمویِ خود گرفتی اذنِ رزم را نمانده بود انـدکی، ز شوق پَر درآوری سَرِ نترس داری و پدربزرگِ تو علیست عجیب نیست از تنت، زره اگر درآوری نداشت قلعه کربلا، وگرنه که برایِ تو نداشت کار تا ز چارچوب در درآوری رجز بخوان و خاندانِ خویش را به رخ بکش که کفرِ این سپاهِ کـفـر، بیشتر درآوری نشد حریف تو کسی و میكنند دورهات خدا کند که جان سالم از خطر درآوری ز اسب واژگون شدی به شوقِ شیشۀ عسل چگونه از میان خاکها شکر درآوری؟! هنوز زنده بودی و به پیکر تو تاخـتـند تو لخته لخته از دهان خود گُهَر درآوری سبک نمیشود مصیبتِ تو با دو قطره اشک تو گریۀ حسین نَه، از او جگر درآوری از این به بعد همقَدِ پسر عموت میشوی برو که روی نیزهها ز عشق سردرآوری
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال حضرت سیدالشهدا با حضرت قاسم علیهم السلام
به زیر نـیزۀ دشـمن تنت رهـا مانده عمو فـدای تو گردد، تنت كجا مانده صدا زدی تو عمو را ولی خبر دارم كه نيمی از نفست در گلوت جا مانده گل بهشتی من گرچه پرپرت كردند شميم ناب تو در خاک كـربـلا مانده ز پشت پـردۀ خونين اشك خود ديدم به عضوعضو تنت زخم نيزهها مانده هـنوز ظرف عـسل از لبت نـيـفـتاده هـنوز روی لـبت، نـقـش ربنـا مانده صـدای خـوانـدن امّن يجـيب میآيـد كه نجمه منتظرت دست بر دعا مانده تو را چگونه برد خيمهگه عمو؟! بنگر كنار جسم تو از پا در اين منا مانده نوشت اشك «وفایی» پس از شهادت تو حديث عـاشـقیات بر زبان ما مانده
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت حضرت قاسم علیهالسلام
چه خوب، مرگ خریدار زندگانی توست حیـات طـیّـبه تصویر نوجـوانی توست چه قد کشیده درون تو شوق رزم ای ماه که هست قامت جـوشن برای تو کـوتاه به پـای شوق تو پـای رکاب هم نرسید کسی شبیه تو دست از جوانیاش نکشید لـبـت به تـلـخـی دنـیـا حـلاوت افـزوده که شهـد، شـاهـد شیـرینزبانیات بوده چقدر از نـفـست دشت عـطـرآگـین شد چقدر از سـخنت کام شهـد شـیـرین شد تمام حُـسنِ حَـسنزاد خویش را بـردار برو به جمع شهیدان «اولئکَ اَلاَبرار» برو به بحر رجز بین دشت طوفان کن به موج عشق بزن، مرگ را هراسان کن رجز بخوان که شود زنده کوفۀ اموات که گوش هلهلهها کر شود از این آیات برای عقل مگر نقشی از جنون بکشی برو که معرکه را هم به خاک و خون بکشی برو به کـوری چـشمان مست هلهـلهها بدوز چـشم خـودت را به تیر حرملهها بگو به تیغ که از فـرق ماه ما پیداست! که فـرق آل عـلی با بنـیامـیه کجاست! که نـنگ نـام کجـا، عـزت قـیـام کجا!؟ حـسینِ صبـح کجـا و یـزیـدِ شام کجا!؟ بگـو حـسـیـن نـدارد دمی سـر سـازش به پا نکرده در این دشت خیمۀ خواهش برو که رفـتن تو مـانـدگـار خـواهد شد پس از تو لشکر دشمن غبار خواهد شد گـرفـتـهانـد فـقـط نـیـزهها تو را در بـر حـسـین میچـکـد از پیکـر تو سرتاسر چقدر کـام زمین تـشـنۀ شهـادت توست تو میروی و دلم کشتۀ حکایت توست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال حضرت سیدالشهدا با حضرت قاسم علیهم السلام
ای ماه من که چـشـم و چـراغ نبـوّتی ریــحـانـۀ بـهــشـتـی بــاغ نــبــوّتـــی ای جلوه کرده حُسن تو چون گوهر از صدف ای یـادگـار سـبـزتـرین گوهـر شرف ای آیههای حسن تو وَاللَّیل و وَالنَّهـار ای سرو سرفراز پس از سیـزده بهار ای متّصل به وحی و نبـوّت وجود تو مـاه شـب چـهـاردهـم در سـجــود تـو دُرِّ یـتـیــم مـن، قــدمـی پـیـشتـر بـیـا یـعـنی به دیـدهبـوسـی من بیـشـتـر بیا گرد یـتـیـمـی از رخ تو پـاک میکـنم لب را به بـوسۀ تو طـربـنـاک میکنم ای نـوبـهـار حُـسن در آفـاق معـرفت پـیـشـانـی تو مـطـلـع اشـراق معـرفت ای نوجوانی تو، سرآغاز شورِ عشق ای روشنای دیدهٔ مـوسای طورِ عشق عـشق و عـقـیـده، آیـنـهٔ روشن تو شد تقوا و معرفـت، زره و جوشن تو شد ای پـاگـرفـتـه سروِ قـدت در کنار من ای چـون عـلی قـرار دل بیقرار من ای ماه من که از افـق خیمه سر زدی آتش به جان عشق، به مژگانِ تر زدی وقـتی صـدای غـربت اسـلام شد بلـند مـثـل عـقـاب آمـدی ایـنجا و پر زدی از لـحـظـهٔ وداع من و اکـبـرم چـقدر با الـتـمـاس بر در این خـانه در زدی تا من به یک اشاره دهم رخصت جهاد خود را به آب و آتش از او بیشتر زدی «اول بـنـا نـبـود بـسـوزنـد عـاشقان» اما تو خیمه در دل شور و شرر زدی نخل بلند عاطـفه! این التهاب چیست؟ این شوق پر گشودن مثل شهاب چیست؟ روح شتـابناک تو غرق شهادت است در هر نگاه نابِ تو برق شهادت است با غیرت تو واهمۀ ساز و برگ نیست در روشن ضمیر تو پروای مرگ نیست مرگ از حضور چشم تو پرهیز میکند تیغ از سـتـیغ خـشم تو پرهـیز میکند ای موج اشک و آه تو«اَحلی مِنَ العسل» ای مرگ در نگاه تو «اَحلی مِنَ العسل» مانند گیسوی تو که چین میخورد هنوز شمشیر تو نوکش به زمین میخورد هنوز اما چه میشود که دل از دست دادهای در راه دوست آنچه تو را هست دادهای شور جهاد در دل تو شعلهور شدهست یعنی تمام هستی تو بال و پر شدهست اشـکـم خـیـال بـدرقـه دارد، خدای را آهستهتر که وقت دعای سفر شدهست از اشک تو جواز شهادت طلوع کرد از چهرهٔ تو صبح سعادت طلوع کرد قـربـان نـاز کـردنت ای نـازنـیـن من گوش تو آشناست به «هل من معین» من شوق تو چون تلاوت قرآن شنیدنیست بالا بلند من، حـرکـات تو دیـدنـیست ای ابروی تو خورده ز غیرت به هم گره ای قامت ظریف تو کوچکتر از زره داری به جنگ اگرچه شتاب، ای عزیز من پایت نمیرسد به رکاب، ای عزیز من گـلـبرگ چهـره در قـدم من گـذاشـتی کـوه غـمی به روی غـم من گـذاشـتی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال حضرت قاسم با سیدالشهدا علیهالسلام
هيچ موجى از شكست شوق من آگاه نيست در كـنار سـاحـلم امّا به دريا راه نيست تا مپـنـدارند با مرگم تو مىمـيرى بگـو اينكه میبينيد فعل است و ظهور، الله نيست در مسير لا و الا خـون عـاشـق مىدود در دل معشوق مطلق راه هست و راه نيست كاروان تشنه، اشكت را نشانم داده است منزل من چشمهاى توست، پلک چاه نيست مىبرى من را و پا را مىكشم روى زمين در ركاب شوق حرف از قامت كوتاه نيست صوت داود است جارى از فضاى سينهام در مسيرش استخوانى گاه هست و گاه نيست مىزنـيدم ضربه امّا من نمىريـزم فرو كوه را هيچ التفاتى بر هجوم كاه نيست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیهالسلام
آغـوش بــارگـاه تـو تـا بـار عــام داد احـلی من الـعـسل به من تـلـخکـام داد عرش خـدا همیشه به تو تکیه میزند اینبار تکـیه بر تو در آن ازدحام داد دیـدم نگـاه بیرمـقـت سوی خـیـمـهها آرامـشـی عـجـیـب به اهـل خـیـام داد لبخند تشنۀ تو ترک خورد از عـطش وقتی فـرات بر لب خشکـت سلام داد ای حیِّ لایمـوت چرا زیر دشـنهای؟! جان را سزاست پای تو عالی مقام داد صبح تن تورا چه کسی بر زمین کشید؟! جـسم تو را به چکـمـۀ نا اهل شام داد دلشورهای به سینۀ پاکت جلـوس کرد باید تو را شـهـیـد غـم خـیـمـه نـام داد ممنون تیغ هستم از اینکه در آن غروب دسـت مـرا دوبـاره به دسـت امـام داد وقتی چـکـامـههای لبت گفت یا حسن حُـسـن خـتـام بـر غـزلـی نـاتـمـام داد زهرا رسید و بر تن زخمی تو گریست با گـریـه زخـمهـای تو را الـتـیـام داد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت عبدالله بن الحسن علیهالسلام
دردم، ز کودکیست که با روی همچو ماه آمـد بـرون، به یـاری آن شـاه بیسـپـاه بیتاب چون دل از بر زینب فرار کرد آمد چو طفل اشک روان، در کنار شاه کای عمّ تاجدار! به خاک از چه خفتهای؟ برخـیـز از آفـتـاب بیـا تا به خـیـمهگـاه نشنـیدهای مگر سخن عمه را چو من؟ تنـهـا ز خـیـمـه آمـدهای نـزد این سـپاه هر کس که آب خواست دهندش به تیغ، آب بازگرد سوی خیمه و آب از کسی مخواه میگفت و میگریست، که دژخیمی از ستیز تیـغـی حـوالـه کرد به آن مـاه دین پناه آن طفل، دست خویش سپر کرد پیش تیغ دست اوفـتـاد از تن مـعـصـوم بیگـناه بیدست، جان سپرد به دامان عم خویش چون ماهیِ به لُجّۀ خون مانده در شناه میداد جان به دامن شاه الغـیاث گـوی میکرد شاه تشنه به حیرت بر او نگاه
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیهالسلام
عمو ببین به چه حالی رسیدهام اینجا ز خـیـمـهگـاه به سویت دویدهام اینجا تـمـام عـمـر کـم من نثار یک نفـست نـفـس نـفـس زدهام تا رسـیـدهام اینجا اگرچه کـودکـم اما مـعـیـن تو هـسـتم نـوای بیکـسیات را شـنـیـدهام اینجا غـریبی تو به آتش کـشـیـده جان مرا اگـر که آه ز سـیـنـه کـشـیـدهام ایـنجا چه قابلیست که افتد به پای تو دستم که دل به راه تو از جان بریدهام اینجا برای دیدن بـابـا دلـم بسی تنگ است به خواب وصل، پدر را چو دیدهام اینجا ز تـیـر حرمله پـرپر زدم، ولی شادم که روی دامـن تـو آرمـیـدهام ایـنـجـا نمیکـنم دگر احساس تـشـنگی، زیرا ز شهد جـام شهـادت چـشـیـدهام اینجا نوشت کلک «وفایی» که با شهادت خود حــمــاســۀ دگـری آفــریـدهام ایـنـجـا
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال عبدالله بن الحسن با حضرت زینب سلاماللهعلیها
عـمـه تـا دیـر نـشـده بـذار بـرم مثل تو دلـواپـسـم خـیلی بـراش انـگـاری دیگه نـفـس نـمیکـشه حرمله ببین چیکار کرده باهاش! عــمـه جـانِ مـادرت بـذار بـرم تا بـه دادِ زخـم پـهـلـوش بـرسم سنگای بدی زدن، میخوام برم بـه جـراحـتـای ابـروش بـرسـم عمه خـواهش میکـنم بذار برم شـبـیـه خودت حـالـم خـیلی بـده تنها نیستم اونجا غـصه مُ نخـور مـادرت هم تـوی گـودال اومـده اگه دیر برم بـازم یتـیـم میشم! بیـشـتر از عمو، پدر بوده برام وقتی سایهش نـباشه رویِ سرم دنیا رو یه لحظه حتی نمیخوام خیلی بَر خورده به غیرتم، ببین اهل کوفه چی آوردن به سرش! عـمـه جان اگه به مـوقـع نرسم زیر چکـمـههای شمرِ پـیـکرش فـدای چـشـات بـشم گـریه نکـن تو هـوامو خـیلی داشتی همیشه به جـون بـابـام قــسـم اگـه بـرم عمو از دست تو دلخور نمیشه
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال سیدالشهدا علیهالسلام در شهادت عبدالله بن الحسن
برادر تشت خون را لالهباران کرد، یادم هست و بغض خویش را در سرفه پنهان کرد، یادم هست صدا زد: رفتم اما با تو در هر حال خواهم بود برادر! با تو تا هنگامۀ گودال خواهم بود برادر پای حرفش ماند و با من در سفر آمد برادر پا به پایم با همان خـونِ جگر آمد برادر آنکه شمشیرش خرافات جمل را کشت شکوهش جبت و طاغوت جهان، لات و هبل را کشت سخن فرمود با لبهای قاسم، مرگ شیرین شد و ثاراللّهیام با خون عـبداللّه رنگـین شد درون مقتل اینک لطف خود را بیشتر کرده برایم دست خود را سایۀ سر نه، سپر کرده بیا خواهر، ببین خون جگر بر خونم افزوده شکست آن شیشۀ عطری که لبریز از حسن بوده شمیمِ عطر او را در مشامم از ازل دارم به عبداللّهِ آغوشم، حسن را در بغل دارم عجب پیراهنی از دست خواهد رفت در بازار که از بوی حسین آکنده، از عطر حسن سرشار یکی شد پیکرم با او، تو هم این را روایت کن شباب اهل جنّت را بیا با هم زیارت کن تو هم مانند من دور از وطن هستی، بیا خواهر اگر دلتنگ آغوش حسن هستی، بیا خواهر شبیه کودکیهامان بساط گـریه برپـا کن بیا یک بار دیگر چادرت را خیمۀ ما کن بیا خواهر، بیا این حنجر کوچک سخن دارد گـلوی سرخِ عـبداللّه آهـنگ حـسـن دارد بیا خواهر که دارد از گلویش این دم آخر صدای روضه میآید، صدای روضۀ مادر
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت عبدالله بن الحسن علیهالسلام
آمد به میدان، لشکر غم را خبر کرد از خیمه نه، از سن و سالش هم گذر کرد! آه بــلــنـدش در دل آهـن اثـــر کــرد کوچک نخوانش، این پسر کار پدر کرد بغض جمل را بین دشمن شعلهور کرد با نعرۀ ابن الحـسن عـزم خـطر کرد مانند قاسم دشت را زیر و زبـر کرد سقا شد آنجا که عمویش را نظر کرد چـشم تـمـام خـیمه را ناگـاه، تر کرد آمد جلو، خود را بلاگـردانِ سر کرد اینجای مقتل عمهاش را خون جگر کرد ارثیۀ زهراست، دستش را سپر کرد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت عبدالله بن الحسن علیهالسلام
با ما بگو: از رسم خاطرخـواه بودن با جسم و با جان پیشمرگ ماه بودن از پا گرفتن، قـد کشیدن در بر عشق از ســوخـتـن آگـاه و نـا آگــاه بــودن هنگام ظلمت مثل برق از جا جهیدن در اوج طـوفـان یـارِ شـمعِ راه بودن با ما که عمری در عزایش گریه کردیم چـیزی بگـو از اشک بودن، آه بودن ای نخلِ کمسالِ تناور، مهـربان باش با دسـتهای خـسـتـه از کـوتاه بودن ای کـودک ده ســالـۀ دشـتِ رسـیـدن لـخـتـی بـگـو از راز عـبـدالله بــودن
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیهالسلام
در یـازده بـهـارم، تـنـهـا حـسـین گفتم یاد حسن که کردم، یک یاحـسین گفتم عـمّه نـوازشـم کرد، زیرا حـسین گفتم به تو عـمو نگـفـتـم، بـابـا حسین گفتم! باید هـمه بـدانـنـد، در زیـر دیـن هستم عـبداللـهـم ولی من، عبدالحـسین هستم مانند قـاسم عـزمِ کـشـته شدن که دارم در رگرگ وجودم، خون حسن که دارم گیرم زره ندارم! یک پیرهن که دارم! جـای کـلاهخـودم، عـمامه من که دارم بـگـذار مـن بـیـایـم تا راه حـل بـسازم مثل حـسن بجـنگـم صدها جمل بسازم بی اکبر و ابالفضل، دور تو بود خلوت گفتی بمان به خیمه، گفتم عمو اطاعت عمه مراقبم بود، با صد هزار زحمت تنها زدی به میدان، آخر چقدر غربت! دیدم به قصد قتلت، لشکر به راه افتاد تا پـیکـر شـریـفـت، در قـتـلگـاه افـتاد بر پیکرت کـشیدم، با گریه پیکـرم را دادم نشان به عالم، آن روی دیگرم را نـذر سـر تو کـردم، دسـتان لاغـرم را بازو شکست و دیدم بازوی مـادرم را شکر خدا که من هم، پای تو جان سپردم دیدی که من دلیرم! دیدی به درد خوردم!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیهالسلام
آمـدم تـا جـان کـنــم قــربــان تـو پـیـش تـو گــردم بــلاگـردان تـو در حـرم دیـدم که تـنـهـا مـاندهام همرهان رفـتـند و من جا ماندهام رفـتی و دیـدم دل از کـف دادهام خوش به دام عقل و عشق افتادهام عقل آن سو، عشق این سو میکشانْد از دو سو، این میکشانْد، آن مینشانْد عقل گفتا: صبر کن، طفلی هنوز عشق گفتا: کن شتاب و خود بسوز عقل گفتا: هست یک صحرا عدو عشق گفتا: یکتـنـه مـانـده عـمو عقـل گـفتا: روی کن سوی حـرم عشق گفتا: هان! نیُـفـتـی از قـلـم عـقل گـفـتا: پـای تو باشد به گِـل عشق گفت: از عاشقان باشی خجل عـقل گفتا: نی زمان مستی است عشق گـفتا: موسم بیدستی است راهیام چون دید، عقل از پا نشست عشق، دست عقل را از پشت بست خـاطـر افـســردهام را شــاد کـن طـائــر روح از قـفــس آزاد کـن هـم دهـد آغـوش تـو بــوی پــدر هم بُوَد روی تو چون روی پـدر بـیـن ز عـشـقـت سـیـنـۀ آکـنـدهام در بـرِ قـاسـم مـکـن شـرمـنـدهام من نخـواهـم تا به گردت پر زنم آمـدم، آتـش به جـان یکـسـر زنم دوست دارم در رهت بیسر شوم آنقَـدَر سـوزم که خاکـسـتر شوم مُهـر زن، بر برگۀ جـانـبـازیام وای مـن! گـر از قـلـم انـدازیام هست، بعد از نیستی، هستی من شاهـد عـشـق تو، بـیدسـتـی من گو شود دست من از پـیکـر جدا کی کنم دامـان عـشقـت را رهـا؟
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت عبدالله بن الحسن علیهالسلام
بارگاهی که شده عرش خدا کَـفشکَـنش لـشکـری پـای نـهـادنـد به روی بـدنـش این حسین است که مانده است تنش روی زمین؟! یا روی خاک، به لب آمده جان حسـنش یـک نـفـر درصـدد غـارت عـمـامـۀ او یک نـفـر آمـده تـا کـه بـبـرد پـیـرهـنش دور تا دورِ حـرم دسـت حـرامیهـا بود وارد معـرکه شد شیر یل صف شکـنش رجـز شـیر جـمل نعـرۀ مـستـانۀ اوست یاحسن بود که میریخت ز کنج دهـنش آمد و داشت به لب آیۀ "فَـاخْلَعْ نَعْـلَـيْك" گفت سیناست همین سیـنۀ غرق محـنش بیوضو آنکه نبرده است دمی نام عمو بود با شمر درآن مهـلکه روی سخـنش به ادب نافـهگـشایی کن ازآن زلفِ سیاه جای دلهای عزیز است به هم بر مَزَنَش بود آن لحـظه دعای لب عـطـشان عمو که میان دل خود داشت غـم یـاسـمـنـش یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش میسپارم به تو از دست حـسود چمنش وای از بال و پرش، رفت به غارت با تیغ وای از حنجرهاش، حرمله شد راهزنش وطن آغوش حسین است، خوشا عبدالله لاأقل جان نسپرده است به دور از وطنش
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال عبدالله بن الحسن با حضرت زینب سلاماللهعلیها
گرچه تنهاست عمو جان و سراپا خشمم عمه جان، هرچه بگویی تو به روی چشمم به شهـیـدان حـرم، دلهـره دارم نـرسم دست من را تو گرفتی که به یارم نرسم؟! ای که عزّت همهاش در نظر رحمت توست آن چه خیر است برایم به خدا حکمت توست خودت ای عمۀ سادات بگو تا چه کنم؟! بغض پنهان شده در بین گلو را چه کنم؟! عمویم روی تراب است، به خود میپیچد جگرش تشنۀ آب است، به خود میپیچد بنـشـیـنم ز تـنـش پیرهـنش را بدرند؟! رمقِ آخـر مـانـده به تنـش را ببـرند؟! گرگها دور تن محـتضرش ریختهاند چند تایی ته گـودال، سـرش ریخـتهاند آه... عـمـامـۀ جـدش ز سـرش افـتـاده شمر با خـنجر کـندش شده است آماده به پرستوی زمینگـیر و اسیر اذن بده دست خود را کمی آرام بگیر، اذن بده من نمردم که کسی سنگ به سویش بزند نانجـیـبی برسد، دست به مـویش بزند حرمله، شمر، سنان، خولی و اخنس، همه را دور سازم، برهـانم پـسـر فـاطـمـه را دست خود را جلوی تیغ سپر میسازم سـر خود را به فـدای سـر او میبـازم عـمه جان، تاب ندارم که بمـانم دیگر می زنـم مثل ابالفـضل به قـلب لـشگـر جد من، شیر اُحد، حیدر خیبر شکن است ذکر طوفانی من ذکر أنا ابن الحسن است رفـتـم و در دل گـودال دلـیـری کـردم بین روبه صفـتان یک تنه شیری کردم تا که خـنـجـر نـخـورد بر بـدن ثارالله قـطع شد دست من و ناله زدم وا اُمـاه ایـسـتـادم به روی پنجـه، روی پاهـایم حـرمـله دوخـت تـنم را به تن مـولایم نام بابا حـسـنـم بـین گـلـو... جان دادم چه یـتـیـمانه روی پای عمو جان دادم آه عمه بنگر، روضه چه مبسوط شده خون من با پـسر فاطـمه مخـلوط شده
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیهالسلام
عـمـو رسیـدم و دیـدم؛ چـقدر بلوا بود سـر تـصـاحـبِ عـمـامـۀ تو دعـوا بود به سختی از وسط نـیـزهها گـذر کردم هزار مـرتـبه شکـر خـدا کمی جا بود عمو چقـدر لبِ خـشکـتـان ترک دارد چه خوب میشد اگر مشک آب سقا بود زنی خمیده عمو رد شد از لبِ گودال نگـاه کـن؛ نـکـنـد مـادر تو زهـرا بود برای کـشـتنتان تـیـغ و نـیـزه کـم آمد به دست لشگریان سنگ و چوب حتی بود تمام هوش و حواس سپاه کوفه و شام بـه فـکـر جـایـزۀ بــردن سـر مـا بـود بلند شو؛ که همه سوی خیمهها رفـتند من آمدم سـویِ گـودال، عـمه تنها بود
: امتیاز
|